حددیکشنری فارسی به انگلیسیborder, bound, boundary, compass, confines, demarcation, demarkation, edge, end, extent, limit, limitation, normal, pale, periphery, pitch, radius, stint, termi
outbiddingدیکشنری انگلیسی به فارسیبیش از حد، بیشتر توپ زدن از، روی دست کسی رفتن، بیشتر پیشنهاد دادن از
overshootدیکشنری انگلیسی به فارسیبیش از حد، اضافه جهش، از حد خارج شدن، پرت شدن، بالاتر زدن، اضافه جهیدن، خطا کردن