حددیکشنری فارسی به انگلیسیborder, bound, boundary, compass, confines, demarcation, demarkation, edge, end, extent, limit, limitation, normal, pale, periphery, pitch, radius, stint, termi
intermediateدیکشنری انگلیسی به فارسیحد واسط، میانجی، مداخله کننده، متوسط، واسطه، در میان اینده، در میان واقع شونده
limitدیکشنری انگلیسی به فارسیحد، حدود، اندازه، پایان، وسعت، غایت، کنار، سابقه، محدود کردن، محدود ساختن، منحصر کردن