حالدیکشنری فارسی به انگلیسیanymore, circumstances, condition, expression, now, present, presently, shape, spirit, way, yet
arisingدیکشنری انگلیسی به فارسیدر حال بالا آمدن، برخاستن، رخ دادن، بلند شدن، برامدن، طلوع کردن، قیام کردن
presentsدیکشنری انگلیسی به فارسیهدیه، زمان حال، زمان حاضر، تقدیم، پیشکش، تحفه، اهداء، بخشش، سوقات، ره اورد، سفته، عطا، عطیه، ارائه دادن، معرفی کردن، بخشیدن، اهداء کردن، عرضه داشتن، تقدیم داشتن