obligatedدیکشنری انگلیسی به فارسیموظف است، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن
obligatesدیکشنری انگلیسی به فارسیموظف است، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن
obligateدیکشنری انگلیسی به فارسیوظیفه، متعهد و ملتزم کردن، در محظور قرار دادن، ضامن سپردن، تکلیف کردن
missionدیکشنری انگلیسی به فارسیماموریت، تکلیف، هيئت اعزامی یا تبلیغی، ماموریت دادن، مامور کردن، بماموریت فرستادن
missionsدیکشنری انگلیسی به فارسیماموریت ها، ماموریت، تکلیف، هيئت اعزامی یا تبلیغی، ماموریت دادن، مامور کردن، بماموریت فرستادن