hurtleدیکشنری انگلیسی به فارسیعصبانی شدن، ازدحام، پرت کردن، خوردن، تصادف کردن، انداختن، پیچ دادن، مصادف شدن
jarredدیکشنری انگلیسی به فارسیجرارد، لرزیدن صدای ناهنجار، طنین انداختن، اثر نامطلوب باقی گذاردن، مرتعش شدن، تصادف کردن، ناجور بودن، نزاع کردن، تکان دادن، لرزاندن
encounteredدیکشنری انگلیسی به فارسیمواجه شده، روبرو شدن، مواجه شدن با، رویاروی شدن، ملاقات کردن، تصادف کردن، مصادف شدن با، دست بگریبان شدن با