تدبیردیکشنری فارسی به انگلیسیart, circumspection, contrivance, counsel, device, devise, diplomacy, expediency, expedient, idea, maneuver, manoeuvre, policy, politics, reason, resourcefulnes
working outدیکشنری انگلیسی به فارسیکار کردن، حل کردن، از کار دراوردن، تعبیه کردن، تدبیر کردن، در اثر زحمت و کار ایجاد کردن
shiftierدیکشنری انگلیسی به فارسیشفافتر، حیله گر، بی ثبات، دست و پادار، زرنگ، با ابتکار، با تدبیر، فریب امیز، متغیر، عیار
shiftiestدیکشنری انگلیسی به فارسیسریع ترین، حیله گر، بی ثبات، دست و پادار، زرنگ، با ابتکار، با تدبیر، فریب امیز، متغیر، عیار
shiftyدیکشنری انگلیسی به فارسیشیک، حیله گر، بی ثبات، دست و پادار، زرنگ، با ابتکار، با تدبیر، فریب امیز، متغیر، عیار
work outدیکشنری انگلیسی به فارسیکار کردن، حل کردن، از کار دراوردن، تعبیه کردن، تدبیر کردن، در اثر زحمت و کار ایجاد کردن