تحمیلدیکشنری فارسی به انگلیسیenforcement, exaction, imposition, intrusion, obtrusion, strain, tax, trespass
Procrusteanدیکشنری انگلیسی به فارسیپروکستین، تحمیلی، بزور بکار وادارنده، تحمیل کننده، بوسیله اعمال زورکاری از پیش برنده
exigentدیکشنری انگلیسی به فارسیمشتاق، بحرانی، ضروری، مبرم، مصر، فشاراور، تحمیلی، محتاج به اقدام یا کمک فوری