foundingدیکشنری انگلیسی به فارسیتاسیس، تاسیس کردن، بنیاد نهادن، ریختن، قالب کردن، ذوب کردن، قالب ریزی کردن، پایه زدن، ساختمان کردن، بر پا کردن، ساختن، تشکیل دادن
talliesدیکشنری انگلیسی به فارسیتالیس، شمارش، حساب، چوب خط، شمارشگر، اتیکت، نشان، جای چوبخط، برچسب، نظیر، قرین، علامت، تطبیق کردن، شمردن، مطابق بودن، با چوب خط حساب کردن