بیدادگردیکشنری فارسی به انگلیسیdespot, heavy-handed, inhuman, oppressive, tyrannical, tyrannous, tyrant
hobbledدیکشنری انگلیسی به فارسیمشروب خوردن، داد و بیداد کردن، لنگیدن، شلیدن، لنگ لنگان راه رفتن، مانع حرکت شدن، خمیدن، دست و پای کسی را بستن
squabblesدیکشنری انگلیسی به فارسیچالش ها، داد و بیداد، ستیزه، بحث، نزا مختصر، جرو و بحث کردن، ستیزه کردن