بی خوددیکشنری فارسی به انگلیسیneedless, needlessly, senselessly, undue, unduly, unwarranted, vain, vainly, wanton
entrancedدیکشنری انگلیسی به فارسیentranced، اغاز مدهوش کردن، از خود بیخود کردن، زیاد شیفته کردن، در بیهوشی یا غش انداختن