بردیکشنری فارسی به انگلیسیagainst, atop, at, breast, fruit, ob-, off, on, onto, shuffle, side, sur- , to, upon
stumblesدیکشنری انگلیسی به فارسیخیال می کند، لغزش، اتفاقا بر خوردنبه، تلو تلو خوردن، لغزیدن، سکندری خوردن، لکنت داشتن
grudgedدیکشنری انگلیسی به فارسیناراحت شدم، لرزیدن، بخل ورزیدن، لجاجت کردن، غبطه خوردن بر، رشک ورزیدن به، غرغر کردن
grudgeدیکشنری انگلیسی به فارسیناراحتی، کینه، لج، غرض، غبطه، بی میلی، بیزاری، اکراه، لرزیدن، بخل ورزیدن، لجاجت کردن، غبطه خوردن بر، رشک ورزیدن به، غرغر کردن
grudgesدیکشنری انگلیسی به فارسیناراحتی، کینه، لج، غرض، غبطه، بی میلی، بیزاری، اکراه، لرزیدن، بخل ورزیدن، لجاجت کردن، غبطه خوردن بر، رشک ورزیدن به، غرغر کردن