glancedدیکشنری انگلیسی به فارسینگاه کرد، نگریستن، برانداز کردن، نگاه مختصر کردن، نظر اجمالی کردن، خراشیدن، به یک نظر دیدن
glancesدیکشنری انگلیسی به فارسینگاه ها، نگاه، برانداز، مرور، نظر اجمالی، نگاه مختصر، لمحه، اشاره یا نگاه مختصر، اشاره کردن و رد شدن برق زدن، نگریستن، برانداز کردن، نگاه مختصر کردن، نظر اجمالی
dockدیکشنری انگلیسی به فارسیاسکله، بارانداز، لنگر گاه، جای محکوم یا زندانی در محکمه، جاخالی کردن، بریدن، کوتاه کردن
stevedoreدیکشنری انگلیسی به فارسیکشتی گیر، کارگر بارانداز، متصدی یاناظر بارگیری وبار اندازی، بارگیری و باراندازی کردن
stevedoresدیکشنری انگلیسی به فارسیکشتی گیران، کارگر بارانداز، متصدی یاناظر بارگیری وبار اندازی، بارگیری و باراندازی کردن