بجادیکشنری فارسی به انگلیسیapplicable, apposite, appropriate, apt, correct, just, felicitous, fit, happy, well, opportune, pertinent, pertinently, right, righteous, seasonable, timely, we
bulgeدیکشنری انگلیسی به فارسیبجای، تحدب، ورم، صعود، شکم، بالارفتگی، بر امدگی، متورم شدن، جلو دادن، باد کردن
officiatedدیکشنری انگلیسی به فارسیافسر، مراسمی را بجا اوردن، اداره کردن، بعنوان داور مسابقات را اداره کردن
officiateدیکشنری انگلیسی به فارسیافسر، مراسمی را بجا اوردن، اداره کردن، بعنوان داور مسابقات را اداره کردن