277 مدخل
dispatch
expedition
detach, dispatch, send
dispatcher
expedition, expeditionary
contingent, detachment, expedition, mission
جاکلیدی
هک کردن
گیره
گاو نر
هاکل بری فین
اعزام
اعزام، توزیع امکانات
اعزام، دسته راه انداختن، در صفوف منظم پیش رفتن
اعزام، گسترش، گسترش یافتن، بحالت صف دراوردن، قرار دادن قشون
اعزام سوار