workدیکشنری انگلیسی به فارسیکار، شغل، وظیفه، ساخت، عملیات، زحمت، سعی، چیز، کارخانه، زیست، فعل، نوشتجات، موثر واقع شدن، اثار ادبی یا هنری، استحکامات، کار کردن، عمل کردن، زحمت کشیدن
اثر 3workواژههای مصوب فرهنگستانصورتی از بیان اندیشۀ آدمی در قالبهای دیداری یا شنیداری یا نوشتاری برای ثبت و ضبط یا برقراری ارتباط
اثر سفارشیwork for hireواژههای مصوب فرهنگستاناثری که بنا بر قانونِ حق پدیدآور/ حق مؤلف (copyright)، شخص یا مؤسسهای تولید آن را در قبال دستمزد به پدیدآور سفارش میدهد و در مقابل، پدیدانه/ حق تألیف (royalty
بستۀ کارwork packageواژههای مصوب فرهنگستانتحویلیای که در پایینترین سطح ساختار ریز کار قرار دارد و یک یا چند کار مرتبط را در بر میگیرد
تابع کارwork function, Helmholtz free energy, Helmholtz fuctionواژههای مصوب فرهنگستانکمینۀ انرژی لازم برای کندن الکترون از سطح فلز در اثر فوتوالکتریک
تجهیزات عملیاتwork equipmentواژههای مصوب فرهنگستانتجهیزات خطرو و غیرخطرو که از آنها برای نگهداری خط آهن استفاده میکنند
راهنمای ساختار ریزِ کارwork breakdown structure dictionaryواژههای مصوب فرهنگستانسند توصیفکنندۀ ساختار ریزِ کار شامل چکیدۀ شرح یا دامنۀ کار و تحویلیها و فهرست موعدها و فعالیتهای مرتبط
زاویة کارwork angleواژههای مصوب فرهنگستانزاویة بین الکترود یا مشعل با سطح قطعة کار در فرایندهای متداول جوشکاری قوسی
ساختار ریزِ کارwork breakdown structureواژههای مصوب فرهنگستانفهرست کارهای تجزیهشدۀ پروژه در ساختاری سلسلهمراتبی برای تسهیل دستیابی به اهداف پروژه و تحقق تحویلیها اختـ . سارَک WBS