synchroniseدیکشنری انگلیسی به فارسیهمگام سازی، همزمان کردن، همگاه بودن، انطباق زمانی داشتن، از حیث زمان باهم مطابق کردن
جعبهدندة همدورکنندهsynchromesh gearbox, synchromesh transmissionواژههای مصوب فرهنگستانجعبهدندهای که در آن برای یکسان کردن سرعت چرخدندههای محرک و متحرک از یک یا چند همدورساز در هر دنده استفاده میکنند متـ . جعبهدندة همدورساز
همگامیsynchronism 1واژههای مصوب فرهنگستانوضعیتی که در آن دو یا چند کمیت نوسانی دارای بسامدهای یکسان و اختلاف فاز ثابت باشند
synchronisingدیکشنری انگلیسی به فارسیهمزمان سازی، همزمان کردن، همگاه بودن، انطباق زمانی داشتن، از حیث زمان باهم مطابق کردن
کشت همگامsynchronous culture, synchronised culture/ synchronized cultureواژههای مصوب فرهنگستانکشتی که در آن تمام یاختهها ازنظر چرخۀ رشد و تقسیم تقریباً در یک مرحله قرار دارند
همدورکنندهspeed synchronizer, synchronizer 1, synchromeshواژههای مصوب فرهنگستانقطعهای در جعبهدندة دستی که با یکسان کردن سرعت دو چرخدنده امکان درگیر شدن آنها را فراهم میکند متـ . همدورساز