starدیکشنری انگلیسی به فارسیستاره، اختر، کوکب، نشان ستاره، نجم، خط سفید پیشانی اسب، درخشیدن، باستاره زینت کردن، ستاره نمایش وسینماشدن
ابْر ستارهایstar cloudواژههای مصوب فرهنگستانناحیهای از آسمان، بهویژه در کهکشان راه شیری، که بهدلیل تجمع ستارهها مانند ابر به نظر میرسد
آهنگ ستارهزاییstar formation rate, SFRواژههای مصوب فرهنگستانآهنگ تشکیل ستاره در یک سحابی یا کهکشان برحسب جِرم خورشید بر سال