قزیلغتنامه دهخداقزی . [ ق ِزْی ْ ] (ع اِ) لقب . (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). پارنامه . (منتهی الارب ). لقب و پاچنامه . (ناظم الاطباء). گویند: بئس القزی هذا. (اقرب الموارد).
قزیلغتنامه دهخداقزی . [ ق َزْ زی ] (ص نسبی ) نسبت است به قز به معنی ساخته شده از ابریشم . (ناظم الاطباء).
قزیعیلغتنامه دهخداقزیعی . [ ق ُ زَ ] (اِخ ) ربیعبن قزیع. از تابعیان است . وی از ابن عمر روایت کند و شعبة از او روایت دارد. (اللباب فی تهذیب الانساب ).
قزیحلغتنامه دهخداقزیح . [ ق َ ] (ع ص )ملیح قزیح ؛ از اتباع است . (منتهی الارب ). ملیح از مِلْح و قزیح از قِزْح آید. (اقرب الموارد). قزیح ، از اتباع ملیح است . گویند: ملیح قزیح .
قزیعلغتنامه دهخداقزیع. [ ق ُ زَ ] (اِخ )تیره ای است از بجیله از دوده ٔ قزیعبن فتیان بن ثعلبةبن معاویةبن یزیدبن غوث بن انماربن اراش . (اللباب ).