واگویی روانیpsychological debriefing, PDواژههای مصوب فرهنگستانمداخله بلافاصله پس از رویداد ضربهزننده، مثل زلزله، با هدف کاهش رنج و عذاب درازمدت و پیشگیری از پیدایش اختلال فشار روانی پساضربهای در افراد درگیر در آن رویداد
پساموج PP codaواژههای مصوب فرهنگستانآن بخش از موجهای P، ناشی از تبدیل موج P به S در میاناها یا بازتابهای چندباره یا پراکنش، که پس از موجهای اول ثبت میشوند
موج PP waveواژههای مصوب فرهنگستاننوعی موج لرزهای حجمی که در آن راستای ارتعاش ذرات با راستای انتشار آن یکی است
حویجلغتنامه دهخداحویج . [ ح َ ] (ع اِ) آنچه دیگ را باید پختن را. دیگ افزار. دیگ ابزار. || تضیقاً؛ زردک . گرز. کزر اصطفلین . جزر. اسطافولینس . کلمه ٔهویج از حوائج القدر آمده است
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َ جی ی ] (ع ص ) سزاوار. حَجِن . (منتهی الارب ). درخور. لایق . ازدر. حری . جدیر.قمین . خلیق . قابل . || عاقل . دانا. (ناظم الاطباء). || حریص . راغب . (
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َج ْ جی ] (اِخ ) حگی . حجی نبی ، نام کتابی از تورات . رجوع به ماده ٔ قبل شود.
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َ جا ] (ع مص ) از اضداد است . فعل آن از باب سمع یسمع در منتهی الارب آمده و مصدر آن نیامده است . مولع و حریص شدن .(آنندراج ) (ناظم الاطباء). || لازم گر
حجیلغتنامه دهخداحجی ٔ. [ ح َ ] (ع ص ) سزاوار. خلیق . (منتهی الارب ) لایق . حجی ّ. (ناظم الاطباء). شایسته . جدیر. حری . قمین . درخور. || پناه گیرنده . (منتهی الارب ). ملتجی .
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ] (اِخ ) ابن موسی بن احمدبن سعدبن غشم بن غزوان بن علی بن مشرف بن مزکی ، سعدی حسبانی ، معروف به ابو احمد شیخ علاءالدین شافعی . فقیه شام در عصر خویش بود.
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َ ] (ع ص ) عاقل . هوشمند. دانا. واقف . (ناظم الاطباء). || سزاوار. لایق . شایسته . حَجی ّ. (ناظم الاطباء).
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َج ْ جی ] (ص نسبی ) منسوب است بحج . سمعانی گوید: در خوارزم بجای حاج (حاجی ) مستعمل است و در خوزستان و عراق عرب نیز اکنون استعمال میشود.
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح َج ْ جی ](اِخ ) لفظ حجی مسرور نام یکی از انبیاء بنی اسرائیل بود و محتمل است که در رجعت نخستین بنی اسرائیل از بابل به همراهی زروبابل مراجعت نمود، و در
حجیلغتنامه دهخداحجی . [ ح ِ جا ] (ع اِ) عقل . زیرکی . (منتهی الارب ). خرد. عقل . لب . نهیة. حِجر : گر در این مکتب ندانی تو هجی همچو احمد پری از نور حجی . مولوی .|| دانش . || مق
حجیجلغتنامه دهخداحجیج . [ ح َ ] (اِخ ) ابن قاسم . (شیخ ...) معروف به وحید. او راست : منهج الاطباء و شفاءالاحباء در طب .
حجیجلغتنامه دهخداحجیج . [ ح َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان اورامان لهون بخش پاوه ، شهرستان سنندج ، در 34هزارگزی شمال پاوه یک هزارگزی شمال رودخانه ٔ سیروان . کوهستانی و سردسیر است
حجیجلغتنامه دهخداحجیج . [ ح َ ] (ع ص ، اِ) حجت گوی . || ج ِ حاج . (منتهی الارب ). حج کنندگان . حج گزاران : سالی نزاعی در پیادگان حجیج افتاده بود. (گلستان ).- متوکلاً علی زاد الح
حجیجلغتنامه دهخداحجیج . [ ح َج ْ جی ] (اِخ ) مماله ٔ حجاج : اژدها یک لقمه کرد آن گیج راسهل باشد خون خوری حجیج را.مولوی .
حویلغتنامه دهخداحوی . [ ح َ واْ ] (ع مص ) سیاه مایل به سبزی و سرخ مایل به سیاهی گردیدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
سری پخشیدهdiffuse seriesواژههای مصوب فرهنگستانمجموعهای از خطوط طیفی در عناصر قلیایی که براثر گذار از حالت p به حالت d به وجود میآیند
پساموج PP codaواژههای مصوب فرهنگستانآن بخش از موجهای P، ناشی از تبدیل موج P به S در میاناها یا بازتابهای چندباره یا پراکنش، که پس از موجهای اول ثبت میشوند
تاجِ خروسگویش کرمانشاهکلهری: pu:p گورانی: pu:p سنجابی: pu:p کولیایی: pu:p زنگنهای: pu:p جلالوندی: pu:p زولهای: pu:p کاکاوندی: pu:p هوزمانوندی: pu:p