خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ َ دَ ] (ع ص ، اِ) دردیست که حس عضو باطل کند. (از آنندراج ) (از غیاث اللغات ). خدری یا وجع خدری یکی از پانزده درد است که دارای نامند. شیخ الرئیس در قا
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ ] (ص نسبی ) منسوب به خِدَره که بطنی است از ذهل بن شیبان . (از انساب سمعانی ).
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ دِ ] (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل . واقع در 12هزارگزی شمال باختری سکوهه و 5هزارگزی باختر شوسه ٔ زاهدان به زابل . این ناحیه در جلگه واق
خدریلغتنامه دهخداخدری . [ خ ِ دِ ] (اِخ ) دهی است از بخش شیب آب شهرستان زابل . واقع در سیزده هزارگزی شمال باختری سکوهه و هفت هزارگزی باختری شوسه ٔ زاهدان به زابل . این ناحیه در
جخدریلغتنامه دهخداجخدری . [ ج َ دَ ری ی ] (ع ص ) جُخادِر. جَخدَر. (از منتهی الارب ) (ذیل اقرب الموارد). رجوع به این مترادفات شود.