دراژهلغتنامه دهخدادراژه . [ دِ ژِ ] (فرانسوی ، اِ) (اصطلاح داروسازی )داروهای تلخ و بدمزه را پس از اینکه بوسیله ٔ قالبهای مخصوص بصورت عدسی های محدب الطرفین کوچک درآوردند برای اینک
دراژهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (پزشکی) نوعی قرص با روکشی از مواد قندی.۲. نوعی شکلات پوششدار شبیه قرص.
ژاژ درائیدنلغتنامه دهخداژاژ درائیدن . [ دَ دَ ] (مص مرکب ) بیهوده گفتن . ژاژ خائیدن . رجوع به ژاژ خائیدن شود : کسی که ژاژ دراید به درگهی نشودکه چربگویان آنجا شوند کندزبان . فرخی .چرا
ژاژدرائیلغتنامه دهخداژاژدرائی . [ دَ ] (حامص مرکب ) ژاژخائی . بیهوده گوئی . رجوع به ژاژخائی شود : شعر تو ژاژ است ، مگر سوی توفضل همه ژاژدرائیستی .ناصرخسرو.
ژاک دووراژینلغتنامه دهخداژاک دووراژین . [ دُ وُ ] (اِخ ) ملقب به سعید. مؤلف احوال اولیاء ایتالیائی . متولد در وراژین نزدیک ژن . نویسنده ٔ داستانهای طلائی (1228-1298 م .).