محیصلغتنامه دهخدامحیص . [ م َ ] (ع مص ) حَیْص . حیصة. حیوص . محاص . حیصان . برگشتن و به یک سوی شدن . (منتهی الارب ). گردیدن از چیزی . (غیاث ) (آنندراج ). || رستگاری یافتن . || خ
محیصفرهنگ انتشارات معین(مَ) [ ع . ] 1 - (ص .) نیزه جلا داده . 2 - (اِمص .) خلاص ، رهایی . 3 - (اِ.)گریزگاه
محیصرلغتنامه دهخدامحیصر. [ م ُ ح َ ص ِ ] (اِخ )نام موضعی است و در شعر جریر آمده است : بین المحصیر فالعزاف منزلةکالوحی من عهد موسی فی القراطیس .و میان عزاف و مدینه دوازده میل است