همللغتنامه دهخداهمل . [ هََ ] (ع مص ) بر سر خود به چرا گذاشته شدن شتران بی راعی . || روان گردیدن اشک چشم کسی . || پیوسته باریدن آسمان . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
همللغتنامه دهخداهمل . [ هََ م َ] (ع اِ) پوست برکنده از درخت خرما. || آب روان که او را بازدارنده نباشد. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || اشتری که روز و شب بی راعی به چرا گذا
همللغتنامه دهخداهمل . [ هَِ ] (ع اِ) گلیم سطبر که اعراب پوشند. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || خیمه ٔ کهنه ٔ پشمینه . (منتهی الارب ). پاره . (از اقرب الموارد). || جامه ٔ د
کهمللغتنامه دهخداکهمل . [ ک َ م َ ] (ع ص ) مردگران و ناگوارد که صحبت وی را دوست ندارند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد).
هملکلغتنامه دهخداهملک . [ ] (اِخ ) قصبه ٔ ختلان است و مستقر پادشاه . شهری است به براکوه نهاده ،بسیارمردم ، با روستاهای بسیار. (از حدود العالم ).
هملجةلغتنامه دهخداهملجة. [ هََ ل َ ج َ ] (ع مص ) نیک رفتن اسپ و ستور. فارسی معرب است . (از منتهی الارب ). رفتن به روانی و شتاب . نیکو رفتن ستور، چون دهرجه . (اقرب الموارد).