هجرةلغتنامه دهخداهجرة. [ هََ رَ ] (ع اِ) سال تمام . (منتهی الارب ). || (ص ) زن فربه تمام اندام . (اقرب الموارد).
هجرةلغتنامه دهخداهجرة. [ هَِ رَ ] (اِخ )از نواحی یمامة و در آنجا قریه و نخلستانهاست بنی قیس بن ثعلبة را. (از معجم البلدان ). و در موضع دیگر گفته است آبکی است مر بنی قیس را. (از
هجرةلغتنامه دهخداهجرة. [ هَِ رَ ] (ع اِمص ) خروج از سرزمینی برای سکونت در سرزمین دیگر. (معجم متن اللغة). || اسم از هَجَرَ. ضد وصل .(معجم متن اللغة). اسم از تهاجر. (اقرب الموارد)
هجرةلغتنامه دهخداهجرة. [ هَُ رَ ] (ع اِمص ) از زمینی به زمینی رفتن . (منتهی الارب ). خروج از سرزمینی به سوی سرزمین دیگر. (اقرب الموارد). هِجرَت . رجوع به هجرت و هِجرة شود.
جهورةلغتنامه دهخداجهورة. [ ج ُ رَ ] (ع مص ) دیداری گردیدن مرد. || بلندسخن شدن . بلند شدن آواز. (منتهی الارب ).
هورةلغتنامه دهخداهورة. [ رَ ] (ع اِمص ) تهمت و بدگمانی . (منتهی الارب ). اسم است از هاره . (اقرب الموارد).
بسته شدنگویش خلخالاَسکِستانی: da.vast.e دِروی: da.v.end.is.en شالی: da.vand.isan کَجَلی: b.and.ist.an کَرنَقی: dəvassa b.an کَرینی: arabiy.an کُلوری: davandis.an گیلَوانی: davand