انسولینلغتنامه دهخداانسولین . [ اَ ] (فرانسوی ، اِ) در اصطلاح شیمی و پزشکی ، ماده ایست که در بدن تولید گردد و قند خون را منظم سازد. (فرهنگ فارسی معین ).
انسولینفرهنگ انتشارات معین( اَ سُ) [ انگ . ] (اِ.) ماده ای است که در بدن تولید گردد و قند خون را منظم سازد.
انسولینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. (زیستشناسی) هورمونی که در بدن از سلولهای لوزالمعده تراوش میشود و داخل خون میگردد و مواد قندی را در بدن تنظیم میکند.۲. (پزشکی) دارویی که برای بیماران مبت
مقاومت به انسولینinsulin resistanceواژههای مصوب فرهنگستانوضعیتی که در آن غلظت طبیعی انسولین خون فرد برای پاسخدهی انسولینی مناسب کافی نیست
انسفرهنگ مترادف و متضاد۱. خو، عادت ۲. آمیزش، الفت، حشر، رابطه، موالفت، موانست، معاشرت ۳. دوستی، محبت، وابستگی
انسلغتنامه دهخداانس . [ اَ ن َ ] (اِخ ) ابن زنیم بن عمرو کنانی دئلی شاعر عرب ، در جاهلیت نشأت کردو در ظهور اسلام پیغمبر را هجو کرد و از طرف پیغمبر مهدور الدم شناخته شد آنگاه م
انس جولغتنامه دهخداانس جو. [ اُ ] (نف مرکب ) آنکه خواهنده و جوینده ٔ انس و الفت است . خوگیر : من وحشیم و تو انس جویی آن نوع طلب که جنس اویی .نظامی .
انسلغتنامه دهخداانس . [ اَ ن َ ] (اِخ ) ابوثمامة، انس بن مالک بن نضربن ضمضم نجاری انصاری . از صحابه و خادم پیغمبر اسلام بود ده سال قبل از هجرت در مدینه بدنیا آمد و در کودکی مسل
انسلغتنامه دهخداانس . [ اَ ن َ ] (اِخ ) ابوسفیان . انس بن مدرک بن کعب کلبی . شاعر و فارس عرب بود اسلام را درک کرد و مسلمان شد. رجوع به الاصابة فی تمییزالصحابة ج 1 ص 73 شود.
انسلغتنامه دهخداانس . [ اَ ن َ ] (ع مص ) خو گرفتن و آرام یافتن بچیزی ونرمیدن از آن . (از اقرب الموارد). آرام یافتن بچیزی و بی پژمان شدن . (از ناظم الاطباء). || (اِمص ) بی پژمان
انسلغتنامه دهخداانس . [ اَن َ ] (اِخ ) لال چند. از شاعران فارسی گوی هند و از لکهنوست و به سال 1267 هَ .ق . درگذشته است . از اوست :روح جمشید برد رشک بمی نوشی ماکه لب یار بود مای
انسلغتنامه دهخداانس . [ اِ ] (ع اِ)مردم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بشر غیر جن و فرشته . (از اقرب الموارد). واحد آن اِنسی ّ و اَنَسی است . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموا
انسلغتنامه دهخداانس .[ اُ ] (ع مص ) آرام یافتن به چیزی و بی پژمان شدن . (منتهی الارب ). خو گرفتن و آرام گرفتن بچیزی و الفت گرفتن . (غیاث اللغات ). خوگر شدن . (یادداشت مؤلف ).
کانسلغتنامه دهخداکانس . [ ن ِ ] (ع ص ) آهوی به کناس درآینده . (متن اللغة) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).