واگن کفپایینlow-floor car, low-floor wagon, low-floor boardingواژههای مصوب فرهنگستانواگنی با کف پایین که ارتفاع کف آن از تراز ریل حدود 35 سانتیمتر است
floorدیکشنری انگلیسی به فارسیکف، طبقه، بستر، کف زمین، اشکوب، فرش، کف اطاق، بزمین زدن، شکست دادن، کف سازی کردن، فرش کردن
آبدارخانهfloor pantryواژههای مصوب فرهنگستاناتاقی کوچک در هر طبقۀ مهمانخانه/ هتل برای تدارک پذیرایی از مهمانان در اتاق
بازرس طبقهfloor inspectorواژههای مصوب فرهنگستانشخصی که بر وظایف خانهداری یک طبقه از مهمانخانه نظارت دارد
صدابردار استودیوی فیلمfloor mixerواژههای مصوب فرهنگستاندر سینما، مسئول ضبط صداهای فیلم، در هنگام فیلمبرداری در استودیو متـ . صدابردار استودیو
صفحۀ کفیfloor plate, ventral plate, bodenplatteواژههای مصوب فرهنگستاننواری طولی در ناحیۀ شکمی لولۀ عصبی رویان که پییاختههای حرکتی پسمغز و نخاع از آن به وجود میآید
قالبگیری روزمینfloor mouldingواژههای مصوب فرهنگستانروشی در قالبگیری که بهدلیل بزرگی اندازۀ مدل نمیتوان آن را بر روی میز یا با ماشینِ قالبگیری انجام داد و بنابراین، بر روی زمین انجام میگیرد
کفسابfloor polisher, floor bufferواژههای مصوب فرهنگستاندستگاهی برقی برای پاک کردن و براق کردن کف یا سطوحی از جنس چوبفرش و سنگ و سرامیک و موزاییک
کفشوfloor scrubberواژههای مصوب فرهنگستاندستگاه یا وسیلهای که از آن برای تمیز کردن کف مکانهای عمومی استفاده میشود متـ . کفشوی خودکار automatic floor scrubber