landدیکشنری انگلیسی به فارسیزمین، سرزمین، خشکی، خاک، دیار، بر، پیاده شدن، به خشکی امدن، رسیدن، بزمین نشستن، فرود امدن
land-office businessدیکشنری انگلیسی به فارسیکسب و کار دفتر زمینی، کار وسیع و بسیط و سریع، کار پر سود یا پر موفقیت
آسمان خشکیland skyواژههای مصوب فرهنگستانظاهر نسبتاً تیرۀ سطح زیرین یک لایۀ اَبر هنگامی که در بالای خشکیِ عاری از برف قرار میگیرد
برنامهریزی کاربری زمینland-use planningواژههای مصوب فرهنگستانپیشبینی نحوة استفاده از اراضی موجود بهصورت مسکونی و تجاری و صنعتی و غیره
خشکییخland iceواژههای مصوب فرهنگستانهر قسمت از پوشش یخ فصلی یا دائمی کرۀ زمین که براثر انجماد بارش تشکیل میشود و نقطۀ مقابل دریایخ است
دفع زمینیland disposalواژههای مصوب فرهنگستانپخش لجن حاصل از تصفیۀ آب و فاضلاب یا پسماند شهری بر روی زمین یا در درون آن
ردۀ استعداد زمینland capability classواژههای مصوب فرهنگستانهریک از ردههایی که میزان استعداد زمین با آن سنجیده میشود