سایه گستردنفرهنگ مترادف و متضاد۱. سایه افکندن، سایه انداختن، سایه کردن ۲. پوشاندن، پنهان کردن ۳. تحت حمایت قراردادن
جفا گستردنلغتنامه دهخداجفا گستردن . [ ج َ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) جفا روا داشتن بر کسان . گستردن بساط جور و جفا در همه جا. ستم کردن و آزار رسانیدن بر کسان . رجوع به جفا و جفا کردن و ج
خوان گستردنلغتنامه دهخداخوان گستردن . [ خوا / خا گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) سفره گستردن . سفره پهن کردن . || کنایه از مهمانی کردن . (یادداشت بخط مؤلف ).
خیمه گستردنلغتنامه دهخداخیمه گستردن . [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) خیمه زدن .چادر برپا کردن . نصب چادر کردن . (یادداشت مؤلف ).
داد گستردنلغتنامه دهخداداد گستردن .[ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) عدل کردن . عدالت ورزیدن . بعدل کوشیدن . دفع ظلم ظالم از مظلوم کردن : خداوند ما نوح فرخ نژادکه بر شهریاری بگسترد داد. ابوشک
دام گستردنلغتنامه دهخدادام گستردن .[ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) دام پهن کردن . نصب کردن دام . دام گذاشتن . دام نهادن . تله نهادن . دام گستریدن .
کافور گستردنلغتنامه دهخداکافور گستردن . [ گ ُ ت َ دَ ]مص مرکب ) کنایه از ریخته شدن برف است . (آنندراج ).
سخن گستردنلغتنامه دهخداسخن گستردن . [ س ُ خ َ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) بیان کردن بشرح و بسط. (آنندراج ) : خشم گیری جنگ جویی چون بمانی ازجواب خشم یکسو نه سخن گسترکه شهر آوار نیست . ناصر
عیب گستردنلغتنامه دهخداعیب گستردن . [ ع َ / ع ِ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) خطاها و گناهان کسی رافاش کردن . (فرهنگ فارسی معین ). شایع و منتشر کردن معایب . پخش کردن و برملا ساختن آهو و عیب
نام گستردنلغتنامه دهخدانام گستردن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) عمل نام گستر. || شهرت یافتن . مشهور شدن . به شهرت رسیدن .
نثار گستردنلغتنامه دهخدانثار گستردن . [ ن ِ گ ُ ت َ دَ ](مص مرکب ) نثار افشاندن . نثار پراکندن : گلبن پرند لعل همی برکشد به سرباران گل پرست همی گسترد نثار.فرخی .
نور گستردنلغتنامه دهخدانور گستردن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) نور گسترانیدن . رجوع به نور گسترانیدن شود.
فروگستردنلغتنامه دهخدافروگستردن . [ ف ُ گ ُ ت َ دَ] (مص مرکب ) پهن کردن . بر زمین گستردن : ز قرقوبی به صحراها فروافکنده بالشهاز بوقلمون به وادی ها فروگسترده بسترها. منوچهری .از آن پس
بازگستردنلغتنامه دهخدابازگستردن . [ گ ُ ت َ دَ ] (مص مرکب ) گستردن . پهن کردن : چو آمد بدان روزگار درازهمی گسترد چادر داد باز. فردوسی .بفرمان اویست گردان سپهروز و بازگسترده هرجای مهر
برگستردنلغتنامه دهخدابرگستردن . [ ب َ گ ُ ت َ دَ ](مص مرکب ) پهن کردن . گستردن . رجوع به گستردن شود.