گره بر باد زدنلغتنامه دهخداگره بر باد زدن . [ گ ِ رِه ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) گره بر باد کنایه از بی اعتباری دنیا باشد، چه هرگاه گویند گره بر باد مزن ، مراد این باشد که مال دنیا ذخیره من
گره برلغتنامه دهخداگره بر. [ گ ِ رِه ْ ب ُ ] (نف مرکب ) گره برنده . (حاشیه ٔ برهان چ معین ). || طرار و آن شخصی است که در این زمان به کیسه بر اشتهار (شهرت ) دارد. (برهان ) (آنندراج
گره برفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهکیسهبر؛ جیببر: ◻︎ توانگر ز رهزن بود ترسناک / تهیکیسه را از گرهبر چه باک (امیرخسرو: مجمعالفرس: گرهبر).
گره بر ابرو انداختنلغتنامه دهخداگره بر ابرو انداختن . [ گ ِ رِه ْ ب َ اَ اَ ت َ ] (مص مرکب ) ترش رو شدن . عبوس گشتن : گره ز ناز بر آن ابروی دوتا انداخت بکار ما گرهی ز آن گره گشا انداخت .درویش
گره بر ابرو درآوردنلغتنامه دهخداگره بر ابرو درآوردن . [ گ ِ رِه ْ ب َ اَ دَ وَ دَ ] (مص مرکب ) ترش رو شدن . عبوس گشتن : گره درمیاور بر ابروی خویش در آیینه ٔ فتح بین روی خویش .نظامی .
گره بر باد زدنلغتنامه دهخداگره بر باد زدن . [ گ ِ رِه ْ ب َ زَ دَ ] (مص مرکب ) گره بر باد کنایه از بی اعتباری دنیا باشد، چه هرگاه گویند گره بر باد مزن ، مراد این باشد که مال دنیا ذخیره من
گرهلغتنامه دهخداگره . [ گ ِ رِه ْ ] (اِ) پهلوی ، گره کردی ، گری (گره ، عقد ازدواج ) ظاهراً از پارسی باستان ، گرثه . سانسکریت ، گرث (بستن ). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). معروف است ا
کلاهلغتنامه دهخداکلاه . [ ک ُ ] (اِ) چیزی که از پوست و پارچه ٔ زربفت و غیره دوزند و برسرگذارند. (برهان ) (آنندراج ). سربند و هرچیزی که از پارچه و پوست و نمد و زربفت و تیرمه و جز
دمیدنلغتنامه دهخدادمیدن . [ دَ دَ ] (مص ) دم زدن و نفس کشیدن . (ناظم الاطباء). نفس کشیدن . (برهان ). نفس بیرون دادن . نفس زدن . (یادداشت مؤلف ): فح ، فحفحة؛ دمیدن در خواب .(منته
دامنلغتنامه دهخدادامن . [ م َ ] (اِ) دامان . ذیل . (دهار). آن قسمت از قبا و ارخالق و سرداری و جز آن که از کمر بزیر آویزد. از کمر به پایین هر جامه . قسمت پایین قبا و غیره از سوی