کرمان جوبلغتنامه دهخداکرمان جوب . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان هنام بسطام بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد. سردسیری و مالاریائی است و 450 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 6)
کرمان شاهلغتنامه دهخداکرمان شاه . [ ک ِ ](اِخ ) لقب بهرام بن شاپور بود. در ترجمه ٔ طبری آمده بهرام بن شاپور را کرمانشاه خواندند، زیرا که شاپور او را پادشاهی کرمان داده بود و به کودکی
کرمان جوبواژهنامه آزادروستایی در شمال قصرشیرین،در منطقۀ باویسی در استان کرمانشاه، در میانۀ قصرشیرین و خانقین عجم.
کرمانشاهلغتنامه دهخداکرمانشاه . [ ک ِ ] (اِخ ) ابن قراارسلان قادربیک . دومین تن از سلجوقیان کرمان که در 465 هَ . ق . جلوس کرد. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به فرهنگ فارسی معین ، تار
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) محمدبن یوسف . متوفی بسال 786 هَ . ق . در الکواکب الدراری فی شرح البخاری مبادی اهل هیئت رامردود دانسته و گفته است : قواعدهم منقوضة و مقدم
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) یکی از بنی مهلب که در زمان مروان حمار آخرین خلیفه ٔ اموی در خراسان خروج کرد و میان او و نصرسیار محاربات رفت و در اثنای آن ابومسلم در 129
کرمانشاهانلغتنامه دهخداکرمانشاهان . [ ک ِ ] (اِخ ) (شهرستان ...) یکی از شهرستانهای بزرگ استان پنجم کشور است . از شمال به سنندج و از شمال خاور به اسدآباد همدان و از جنوب به شاه آباد و
کرمانشاهانلغتنامه دهخداکرمانشاهان . [ ک ِ ] (اِخ ) ناحیه ای است جنوب زین الدین و مغرب یزد. (فارسنامه ٔ ناصری ).
کرمانشاهیلغتنامه دهخداکرمانشاهی . [ ک ِ ] (ص نسبی ) منسوب به کرمانشاه . از مردم کرمانشاه . (فرهنگ فارسی معین ). || ساخته و پرداخته یا حاصل از ناحیه ٔ کرمانشاه ، چون : گیوه ٔکرمانشاهی
کرمانشهلغتنامه دهخداکرمانشه . [ ک ِ ش َه ْ ] (اِخ ) کرمانشاه . لقب بهرام بهرامیان است . رجوع به کرمانشاه شود : چو بنشست بهرام بهرامیان ببست از پی داد و بخشش میان به تاجش زبرجد براف
کرمانشهلغتنامه دهخداکرمانشه . [ ک ِ ش َه ْ ] (اِخ ) کرمانشهان . (از آنندراج ). کرمانشاه : پس از دوران دولتشه به کرمانشه یکی بنگرچنان بینی مداین را که بی نوشیروانستی . طالب آملی (از
کرمانشهانلغتنامه دهخداکرمانشهان . [ ک ِ ش َ ] (اِخ ) کرمانشاهان . شهر کرمانشاه . شهری است مشهور که آن را کرمانشه نیز گویند : به ده فرسنگ از کرمانشهان دورنه از کرمانشهان بل از جهان دو
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوالقاسم . از مشایخ است . (تاریخ گزیده چ عبدالحسین نوائی ص 676). رجوع به تاریخ گزیده شود.
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوالقاسم . او حکیمی معاصر ابوعلی سینا بود. رجوع به ابوالقاسم کرمانی شود.
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) ابوعبداﷲ محمدبن عبداﷲبن موسی کرمانی . ورزیده ٔ درنحو و لغت بود و خط نیکوئی داشت که مردم به آن رغبتی داشتند و نقلش از روی صحت و درستی بود
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) ابویوسف یعقوب بن یوسف الکرمانی النیشابوری الشیبانی الفقیه الحافظ، معروف به ابن اخرم و متوفی در سنه ٔ 287 هَ . ق . وی منسوب به کرمانیه مح
کرمانیلغتنامه دهخداکرمانی . [ ک ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان کوهبنان بخش راور شهرستان کرمان . کوهستانی و سردسیر است و 128 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 8).