کامیاب بودنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: اختیار فردی؛ عام بودن، ازنعمات برخورداربودن، پررونق بودن، سعادت (دولت، ...) داشتن شکوفا شدن، بالیدن، رشد کردن، کامیاب شدن، توفیق یافتن، بهرهمند شدن
کامیابیلغتنامه دهخداکامیابی . [ کام ْ ] (حامص مرکب ) نیکبختی واقبال . تمتع و برخورداری . (ناظم الاطباء). کامرانی . نجاح . ظفر. فوز. پیروزی . فیروزی . توفیق : کام تو موقوف زاری دل ا
پیروزرایفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهپیروز و کامیاب در رٲی و اندیشه: ◻︎ جوانبخت بادی و پیروزرای / توانا و دانا و کشورگشای (نظامی۵: ۹۸۷).
موفقیتفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نتیجۀ عمل کامیابی، پیروزی▼، ظفرمندی، بُرد، وصل، وصال، حصول، دستیابی، کامروایی، خوشنامی، خوشبختی استیلا، براندازی، برتری، پیشروی ایفای تعهدات، ادای وظایف
کامیارفرهنگ نامها(تلفظ: kāmyār) (در قدیم) (به مجاز) کامیاب ، ← کامیاب ، به علاوه (در حالت قیدی) با شادی و با خوشحالی؛ (در اعلام) امیر کمال الدین ابن اسحاق ، قاضی ارزنجان یکی از
فرّخنازفرهنگ نامها(تلفظ: farrox nāz) ویژگی آنکه خوشبخت و کامیاب است و دارای ناز و کرشمه است ؛ دارای ناز و غمزه و کرشمهی خوب و خوش و موزون .
مراد یافتنفرهنگ مترادف و متضادکامرواشدن، کامیاب شدن، به امید و آرزوی خودرسیدن، به مقصود رسیدن، حاجتروا شدن، حاجتروا گشتن