چشم و چارلغتنامه دهخداچشم و چار. [ چ ِ م ُ ] (اِ مرکب ، از اتباع ) در تداول عامه گویند: چشم و چار درستی ندارد، گریه با این چشم و چار تو متناسب نیست ، چشم و چارش بهم ریخته است .
ناچار و چارلغتنامه دهخداناچار و چار. [ رُ ] (ق مرکب ) خواه و ناخواه : اگر باز گردی ز راه ستورشود بید تو عود ناچار و چار. ناصرخسرو.از این بند و زندان بناچار و چارهمان کش درآورد بیرون بر
هشت و چارلغتنامه دهخداهشت و چار. [ هََ ت ُ ] (اِخ ) دوازده امام . (یادداشت به خط مؤلف ) : خداوندا به حق هشت وچارت ز مو بگذر شتر دیدی ندیدی .باباطاهر.
بی چارلغتنامه دهخدابی چار. (ص مرکب ) مخفف بیچاره : هوا پود شد برف چون تار گشت سپه را از آن کار بیچار گشت . فردوسی .بگرد عالم آوارم تو کردی چنین بدروز و بیچارم تو کردی .؟
بیست و چارلغتنامه دهخدابیست و چار. [ ت ُ ] (عدد مرکب ، ص مرکب ، اِ مرکب ) عدد اصلی مرکب . بیست وچهار. || بیست و چار لحن ؛ از اصطلاحات موسیقی است . (یادداشت مؤلف ) : چنگیی کو درنوازد
چار چارگویش بختیاریچارچار، سردترین روزهاى زمستان درماه بهمن، چهار روز آخر چله بزرگ وچهار روز اول چله کوچک = 7 تا 10 و11 تا 14 بهمن.
چار و ناچارلغتنامه دهخداچار و ناچار. [ رُ ] (ق مرکب ،اتباع ) خواه و ناخواه . طوعاً ام کرهاً : چاره آن شد که چاروناچارش مهربانی بود سزاوارش .نظامی .