چارلغتنامه دهخداچار. (اِ) کوره ای که در آن آجر پزند. (از مهذب الاسماء). داشی را گویند که در آن خشت و آهک و کاسه و کوزه و امثال آن پزند. (برهان ).
چارلغتنامه دهخداچار. (اِ) به زبان علمی اهل هند به معنی جاسوس باشد. (برهان ). مأخوذ از سانسکریت «چاره » .
چارلغتنامه دهخداچار. (اِ) چاره . گزیر. علاج . بُد.... مخفف چاره . (برهان ). رجوع به «چاره » شود : ز دشمن به دینار و یا زینهاربرستن توان و آز را نیست چار. ابوشکور بلخی .چه چار ا
چارلغتنامه دهخداچار. (عدد، ص ، اِ) مخفف «چهار» که به عربی «اربعة» گویند. (برهان ). رجوع به «چهار» شود : دقیقی چار خصلت برگزیده ست به گیتی در ز خوبی ها و زشتی . دقیقی .جهان را ب
چارفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. علاج؛ درمان.۲. تدبیر؛ گزیر: ◻︎ خردمند از خرد جوید همه چار / به دست چاره بگذارد همه کار (فخرالدیناسعد: ۱۱۴).۳. مکر؛ حیله. چاروناچار: (قید) [عامیانه]۱. خواه