چارتارلغتنامه دهخداچارتار. (اِ مرکب ) طنبور و رباب چهارتار را گویند. (برهان ) : طبع گیتی راست شد درعهد تو زآنسان که بازنشنود صوت مخالف هیچکس زین چارتار. سلمان ساوجی .|| کنایه از چ
چارتارهلغتنامه دهخداچارتاره . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) به معنی چارتار است که طنبور و رباب و هر سازی که بر آن چهارتار بندند. (برهان ) (آنندراج ). || کنایه از عناصر و دنیا هم هست . (بر
چارتارهلغتنامه دهخداچارتاره . [ رَ / رِ ] (اِ مرکب ) به معنی چارتار است که طنبور و رباب و هر سازی که بر آن چهارتار بندند. (برهان ) (آنندراج ). || کنایه از عناصر و دنیا هم هست . (بر
چارتایلغتنامه دهخداچارتای . (اِ مرکب ) نوعی ساز. چارتار. رباب . تنبور : به منعمان بهل آواز چنگ ، رندان راترانه ٔ سبک از چار تای میکده بس .اوحدی .
چارمیخ کشیدنلغتنامه دهخداچارمیخ کشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) چهارمیخ کشیدن . شکنجه کردن . گناهکار را به چارمیخ بستن . نوعی تعذیب . قسمی کیفر دادن مجرم و بزه کار : گر جز بتو محکم
چهارتارلغتنامه دهخداچهارتار. [ چ َ / چ ِ ] (ص مرکب ، اِ مرکب ) که تار چهاردارد. || سازی که چهار تار دارد. طنبوری که دارای چهار سیم است . شوشک . رجوع به چارتار شود.
سارجلغتنامه دهخداسارج . [ رَ ] (اِ) جانوری است خوش آواز، و آن را سار نیز خوانند. (جهانگیری ). سارجه . سارک . ساری .همان سار یعنی مرغ خردتر از فاخته که آواز خوش داردو بعضی او را