حوطةلغتنامه دهخداحوطة. [ ح َ طَ ] (ع اِمص ) هشیاری و حزم در کار. (منتهی الارب ). حیطَه . حَیطَه . اسم است احتیاط را. (اقرب الموارد). || (اِ) بازیچه ای است که آنرا داره نامند. (م
پایشواژهنامه آزادپایِش به معنی نظارت است و منظور از آن هشیاری از وضعیت یک سامانه یا پدیده از راه مشاهده دگرگونیهایی است که ممکن است با گذر زمان در آن سامانه یا پدیده رخ دهد. ام
بیادلغتنامه دهخدابیاد. (اِ مرکب ) بیداری و هشیاری که نقیض خواب و مستی است . (برهان )(آنندراج ) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء) (رشیدی ). این کلمه را سروری بمعنی بیداری مقابل خواب آور
مصحاةلغتنامه دهخدامصحاة. [ م َ ] (ع اِ) آنچه به هشیاری و صحو کشاند. ما یدعو الی الصحو. (از اقرب الموارد).
هشیاردلیلغتنامه دهخداهشیاردلی . [ هَُ ش ْ دِ ] (حامص مرکب ) هشیاری . هوشیاری . هوشمندی . بیداردلی : ای به لشکرشکنی بیشتر از صد رستم ای به هشیاردلی بیشتر از صد هوشنگ .فرخی .
هشیارمغزیلغتنامه دهخداهشیارمغزی . [ هَُ ش ْ م َ ] (حامص مرکب ) هشیاری . هوشمندی : جریده به هر سو عنان تاز کن به هشیارمغزی نظر باز کن .نظامی .
ترمزگیری جبرانیpenaltry applicationواژههای مصوب فرهنگستانبه کار افتادن خودکار ترمز هوا هنگامی که سرعت لوکوموتیو افزایش مییابد یا هشیاریسنج فعال میشود
حزملغتنامه دهخداحزم . [ ح َ ] (ع اِمص ) استوارکاری . (زمخشری ).هشیاری . (تاریخ بیهقی ). استواری و هوشیاری در کار. هشیار شدن مرد در کار. حَزامَت . حُزومَت . استواری و هشیاری . (
حیطةلغتنامه دهخداحیطة. [ ح َ طَ ] (ع اِمص ) و گاه بکسر حاء آید. هشیاری و حزم در کار. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): یقال : فلان حیطة لک ؛ اَی تحنن و تعطف . (منتهی الارب ) (ناظم
ستافرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. نوعی ساز شبیه سهتار: ◻︎ ستای باربد دستان همیزد / به هشیاری ره مستان همیزد (نظامی۲: ۲۸۷).۲. از الحان قدیم ایرانی.