مُوتُواْفرهنگ واژگان قرآنبمیرید(کلمه موت به معناي نداشتن حيات واز آثار حيات ، شعور و اراده است لذا به کسی که آثارحیات را هم ندارد مرده می گویند همانطور که خداي عز و جل فرموده : و کنتم
متوأدلغتنامه دهخدامتوأد. [ م ُ ت َ وَءْ ءِ ] (ع ص ) آهسته رونده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ). درجه به درجه پیش رونده . (ناظم الاطباء). و رجوع به توؤد شود.
متواتراًلغتنامه دهخدامتواتراً. [ م ُ ت َ ت ِ رَن ْ ] (ع ق ) بطور متواتر و پی در پی . (ناظم الاطباء).
متوادلغتنامه دهخدامتواد. [ م ُ ت َ وادد] (ع ص ) یکدیگر را دوست دارنده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). مایل و شایق و دوست دارنده یکدیگر را. (ناظم الاطباء). و رجو
متوارداًلغتنامه دهخدامتوارداً. [ م ُ ت َ رِ دَن ْ ] (ع ق ) از پی هم و از پس یکدیگر. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماده ٔ قبل شود.
متوالیاًلغتنامه دهخدامتوالیاً. [ م ُ ت َ یَن ْ ] (ع ق ) از پی هم و پی در پی و بدون انقطاع . (ناظم الاطباء).
خوش پیاملغتنامه دهخداخوش پیام . [ خوَش ْ / خُش ْ پ َ ] (ص مرکب ) خوش پیغام . آنکه پیغام خوش دارد. نیکوپیام . حامل خبر و پیغام خوش : بهر این گفت آن رسول خوش پیام رمز موتوا قبل موت یا
صوفیلغتنامه دهخداصوفی . (اِخ ) (درویش ...) مؤلف مجالس النفائس آرد: پیر سیصدساله نبیره ٔ درویش حسین و ولد مولانا محمد چاخواست . مدام قدم در وادی طبابت و صوفی گری میفرساید و بطال
دیر هزقللغتنامه دهخدادیر هزقل . [ دَ رِ هَِ زِ ق ْ / هَِ ق ِ ] (اِخ ) که دگرگون شده ٔ حزقیل است . دیر مشهوری است میان بصره و عسکر مکرم حزقیل همان است که خداوند بداستان زنده کردن مرد
کشتهلغتنامه دهخداکشته . [ ک ُ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) مقتول . قتیل . مذبوح .(یادداشت مؤلف ). هلاک شده . ج ، کُشتگان : کشته را باز زنده نتوان کرد.رودکی .میان معرکه از کشتگان نخیزد ز
مردنلغتنامه دهخدامردن . [ م ُ دَ ] (مص ) درگذشتن . فرمان یافتن . نماندن . جان دادن . درگذشتن . وفات کردن . فوت شدن . معدوم شدن . از دنیا رفتن . از جهان بیرون شدن . به دار باقی ش