أخْضَعَدیکشنری عربی به فارسیمقهور کرد , شکست داد , به زانو درآورد , وادار به تسليک کرد , مشمول گردانيد , زير پوشش برد , تحتِ… قرار داد , زيرِ … قرار داد (گذاشت) , مورد … قرار داد
مقهور ساختنفرهنگ مترادف و متضادشکست دادن، مغلوب کردن، تارومار کردن، سرکوب کردن، منهزم کردن ≠ مقهور شدن
مقهوریلغتنامه دهخدامقهوری . [ م َ ] (حامص ) مقهور بودن . مقهورشدگی . شکست خوردگی : گفت می خواهم مجبوری و مقهوری تو به خلق بنمایم . (مرزبان نامه چ قزوینی ص 152). و رجوع به مقهور شو
مقهوریتلغتنامه دهخدامقهوریت . [ م َ ری ی َ ] (ع مص جعلی ، اِمص ) شکست خوردگی . مغلوبی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). شکست خوردن .
اضطهادلغتنامه دهخدااضطهاد. [ اِ طِ ] (ع مص ) مقهور کردن کسی را. (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد). قهر کردن و چیره شدن .(منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ضَهْد. (زوزنی ). رجوع به ضهد
مضهودلغتنامه دهخدامضهود. [ م َ ] (ع ص ) مقهور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مضطهدلغتنامه دهخدامضطهد. [ م ُ طَهََ ] (ع ص ) مقهور و مغلوب و مضطر و مظلوم . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
مقموعلغتنامه دهخدامقموع . [ م َ] (ع ص ) مقهور و مغلوب . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء)(از اقرب الموارد). || شتران که خیار و برگزیده ٔ آن برگرفته باشند. (منتهی الارب ). شترانی که خ
سخرهفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ذلیل و مقهور و زیردست.۲. کسیکه مردم او را ریشخند کنند.۳. آنکه به کار بیمزد گمارده شود؛ کسی که دیگری او را به کار بیمزد وادارد.
اقهارلغتنامه دهخدااقهار. [اِ ] (ع مص ) صاحب یاران مقهور گردیدن . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). || ناکام و مقهور یافتن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر). || ذلیل
مقسورلغتنامه دهخدامقسور. [ م َ ] (ع ص ) آن که مطیع و مقهور قوه ٔ قسریه است : کند به رای اثر در خلاف حکم فلک چو در طبیعت مقسور قوت قاسر.جامی (دیوان چ هاشم رضی ص 38).
توقیملغتنامه دهخداتوقیم . [ت َ ] (ع مص ) خوار کردن و مقهور کردن کسی را. (از اقرب الموارد). ایقام . (المنجد). رجوع به ایقام شود.
انخعلغتنامه دهخداانخع. [ اَ خ َ ] (ع ن تف ) خوارتر و مقهورتر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). اذل و اقهر و اقتل . (از اقرب الموارد). الحدیث : ان انخع الاسماء عنداﷲ عزو
مغلوب شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. شکست خوردن، مقهور شدن، منهزم شدن، منکوب شدن ۲. بازنده شدن، باختن ≠ پیروزشدن ۳. تسلیم شدن، مجاب شدن ≠ غالبآمدن، غالب شدن
دیخلغتنامه دهخدادیخ . [ دَ ] (ع مص ) خوار کردن کسی را [ واوی و یایی هر دو آمده است ] و مقهور ساختن . (از لسان العرب ).