مفردلغتنامه دهخدامفرد. [ م ُ ف َرْ رَ ] (ع ص ) مهره ٔ به زر در رشته کشیده ٔ فصل یافته به شبه و جز آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). مهره های زر به رشته کشیده که در میان آنها مروار
مفردلغتنامه دهخدامفرد. [ م ُ رِ ] (ع ص ) زن و گوسپند و جز آن که یک بچه آورده باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). به شتر اطلاق نشود زیرا که شتر جز یک بچه نیارد. (از ا
مفرغلغتنامه دهخدامفرغ . [ م َ رَ ] (ع اِ) جای ریختن آب . (غیاث ) (آنندراج ). || مفرغ الدلو؛ آنچه به مقدم حوض پیوندد. (از اقرب الموارد).
مفرغلغتنامه دهخدامفرغ . [ م ِ رَ / م َ رَ ] (از ع ، اِ) فلزی مرکب از مس و قلعی یا روی که مجسمه ها و بخاریها و پایه ٔ چراغها و امثال آن ریزند. هفت جوش . (یادداشت به خط مرحوم دهخد
مُّفْرَطُونَفرهنگ واژگان قرآنپيشگامان ( فرط و يا افرط در اصل معنايش تقدم و جلو آمدن است و افراط به معناي اسراف و زيادهروي در آمدن است همچنانکه تفريط کوتاهي در آن است و فـَرَط آن کسي است که
مفردلغتنامه دهخدامفرد. [ م ُ رَ ] (ع ص ) تنها. مجرد. (از ناظم الاطباء). تنها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : چون کار خود امروز در این خانه بسازم مفرد بروم خانه سپارم به تو فردا.
مفرسنلغتنامه دهخدامفرسن . [ م ُ ف َ س َ ] (ع ص ) مفرسن الوجه ؛ بسیارگوشت روی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از آنندراج ) (از اقرب الموارد).
مفروجلغتنامه دهخدامفروج . [ م َ ] (ع ص ) شکافته و چاک زده و شکسته . (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون ).