مضیقهلغتنامه دهخدامضیقه . [ م َ ق َ ] (ع اِ) تنگنا. ج ، مضایق . || تنگی . دشواری . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).
واجب مضیقلغتنامه دهخداواجب مضیق . [ ج ِب ِ م ُ ض َی ْ ی َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) واجب مضیق در مقابل واجب موسع است : وجوب اگر متعلق به وقت بود وآن وقت مساوی فعل باشد آن را واجب مضی
hardدیکشنری انگلیسی به فارسیسخت، در مضیقه، دشوار، مشکل، سفت، شدید، سنگین، قوی، سخت گیر، زمخت، قسی، ژرف، نامطبوع، معضل، خسیس، پرصلابت، پینه خورده، فربه
مأقطلغتنامه دهخدامأقط. [ م َءْق ِ ] (ع اِ) کارزارجای یا مضیق آن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). رزمگاه و جای جنگ و مضیق رزمگاه . (ناظم الاطباء). ج ، مآقط. (اقرب
مضائقلغتنامه دهخدامضائق . [ م َ ءِ ] (ع اِ) ج ِ مضیق . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ). جاهای تنگ . (غیاث ) (آنندراج ). و رجوع به مضایق شود.
ادنیفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. پایینتر: ◻︎ ندارد خویشتن را در مضیقی / ز نااهلی اگر ادنی نشیند (ابنیمین: ۳۷۳).۲. کمترین.۳. پایینترین.۴. ضعیفتر؛ پستتر؛ زبونتر؛ افتادهتر.
مضایقلغتنامه دهخدامضایق . [ م َ ی ِ ] (ع اِ) مضائق . ج ِ مضیق . مکانهای تنگ . تنگناها. تنگی ها در مکان و امور. کارهای سخت : به تعجیل سوی ناتل ... رفتند بر آن جمله که به ناتل که آ
underprivilegedدیکشنری انگلیسی به فارسیفقیر، تنگدست، در مضیقه، کم امیتاز، محروم از مزایای اجتماعی و اقتصادی
امید برخاستنلغتنامه دهخداامید برخاستن . [ اُ ب َ ت َ ] (مص مرکب ) نومید شدن . (آنندراج ) (مجموعه ٔ مترادفات ). رفتن انتظار و محروم گشتن . (ناظم الاطباء) : بلبلم در مضیق خارستان که امیدم
علیقاتلغتنامه دهخداعلیقات . [ ] (اِخ ) نام طائفه ای است منسوب به وادی علاقی که نسب آنان به عقیل بن ابی طالب میرسد. و اکنون در منطقه ای مابین دو شهر مضیق و کرسکو در سودان ساکنند. (
مفغرلغتنامه دهخدامفغر. [ م َ غ َ ] (ع اِ) مفغرة : و ملک هند با حشم خویش از نهیب آن لشکر با پناه کوهی حصین نشست و به مخرمی میان دو کوه بلند التجا ساخت و مفغر و مدخل آن مضیق به فی
واجب موسعلغتنامه دهخداواجب موسع. [ج ِ ب ِ م ُ وَس ْ س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) واجب به اعتبار وقت آن دو قسم است : واجب مضیق و واجب موسع. اگر زمان واجب زائد بر آن باشد واجب موسع نا