مُضْطَرَّفرهنگ واژگان قرآندچار اضطرار شده - آن کس که مضرات و سختیها براو اثر کرده (ااسم مفعول باب افتعال از ضرر (یکی از معانی باب افتعال مطاوعه یا اثر پذیری است)مراد از اجابت مضطر وقتي ک
مضطر شدنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن ۲. گرفتار شدن، در تنگنا قرار گرفتن ۳. تهیدستشدن
مضطر گشتنفرهنگ مترادف و متضاد۱. بیچاره شدن، درمانده گشتن، ناچار گشتن ۲. گرفتار شدن، درتنگنا قرارگرفتن ۳. تهیدستشدن
مضطربفرهنگ مترادف و متضادآشفته، بیآرام، بیتاب، بیقرار، پریشانحال، پریشانفکر، دچاراضطراب، دستخوش اضطراب، دلتنگ، دلواپس، سراسیمه، سرگردان، سرگشته، شوریده، غمناک، مشوش، ناآرام، ناراحت، نگر
مضطرب شدنفرهنگ مترادف و متضادآشفته شدن، پریشان گشتن، مشوش شدن، بیقرار گشتن، ناآرام شدن، بیتاب گشتن، دلواپس شدن، نگران شدن
مضطرب کردنفرهنگ مترادف و متضادآشفته کردن، پریشان کردن، مشوش کردن، بیقرار کردن، آشفتهخاطر کردن، دلواپس کردن، بیتاب کردن، نگران کردن
مضطربلغتنامه دهخدامضطرب . [ م ُ طَ رِ ] (ع ص ) جنبنده و حرکت نماینده . (آنندراج ). متحرک و مواج و جنبنده . (ناظم الاطباء) : عرب غالباً این بحر در حالات حفیظت حروب و شرح مفاخر اسل
مضطربةلغتنامه دهخدامضطربة. [ م ُ طَ رِ ب َ ] (ع ص ) (اصطلاح فقه ) زنی را گویند که عادت ماهانه ٔ خود را فراموش کرده باشد یا آنکه عادت معینی نداشته باشد و یا در هر ماه مکرر عادت شود
مضطرحلغتنامه دهخدامضطرح . [ م ُ طَ رِ ] (ع ص ) شی ٔ مضطرح ؛ در گوشه و جانب فکنده . یقال : اضطرح الشی ٔ؛ اذا رمی به فی ناحیة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). چیز در گ
مضطرملغتنامه دهخدامضطرم . [ م ُ طَ رِ ] (ع ص ) آتش فروزان . (از آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). آتش افروخته شده و شعله دار. (ناظم الاطباء). || هویداشده ٔ سپیدی در
مضطریلغتنامه دهخدامضطری . [ م ُ طَ / م ُ طَرْ ری ] (حامص ) درماندگی و بیچارگی : دست رباب و سر یکی بسته به ده رسن گلوزیر خزینه ٔ شکم کاسه ٔ سر ز مضطری . خاقانی (دیوان چ سجادی ص 42