مستمرلغتنامه دهخدامستمر. [ م ُ ت َ م َرر ] (ع ص ) نعت مفعولی از استمرار. || بعیدالمستمر؛ مرد استوار در پیکارکه بستوه نیاید. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || تلخ یافته شده . و
مستمرلغتنامه دهخدامستمر. [ م ُ ت َ م ِرر ] (ع ص ) نعت فاعلی از استمرار. درگذرنده و رونده . (از اقرب الموارد). || دائمی و پایدار و پی درپی و رونده بر یک روش و حالت واحدچنانکه گوین
مستمردیکشنری عربی به فارسیپيوسته , پي درپي , داءمي , هميشگي , مکرر , متناوب , مداوم , لا ينقطع , پي در پي , بي پايان , درحال پيشرفت , بي درز
مستمراًلغتنامه دهخدامستمراً. [ م ُ ت َ م ِرْ رَن ْ ] (ع ق ) به طور مستمر. در حال استمرار. اتصالاً. استمراراً. دائماً. پیوسته . همیشه . و رجوع به مستمر و استمرار شود.
مستمریفرهنگ مترادف و متضادجیره، حقوق، حقوق بازنشستگی، راتب، راتبه، رسم، شهریه، عطیه، ماهیانه، مشاهره، مقرری، مواجب، وظیفه
مستمرةلغتنامه دهخدامستمرة. [ م ُ ت َ م ِرْ رَ ] (ع ص ) تأنیث مستمر. روان و استوار و دائمی . (غیاث ) (آنندراج ). پیوسته . همیشه . مستمره . و رجوع به مستمر و استمرار شود : اگر احدی
مستمریلغتنامه دهخدامستمری . [ م ُ ت َ م ِرْ ری ] (ص نسبی ، اِ) آنچه به کسی از نقد یا جنس بطور استمرار ماهانه و یا سالانه دهند. (ناظم الاطباء). وظیفه . راتبه . راتب . ورستاد. حقوق
مستمراًفرهنگ فارسی طیفیمقوله: نظم وقفه، یکریز، دائم، یکنفس، مدام، دائماً، لاینقطع، بهطور پیوسته، اتصالاً، بدون توقف، بدون انقطاع، همواره، همهروزه، دائماً، همیشه، بیامان، مادام، ب