ملتجالغتنامه دهخداملتجا. [ م ُ ت َ ] (ع اِ) جای پناه و پناه گرفتن . (غیاث ) (آنندراج ). ملتجاء. پناهگاه : مرابرار را حضرتش مستقرمر احرار را درگهش ملتجا. امیرمعزی .خدمت تو مخلصانه
مرتأبلغتنامه دهخدامرتأب . [ م ُ ت َ ءَ ] (ع ص ) پیوند کرده . || پوشیده . || بخشیده شده . (منتهی الارب ).
مرتابلغتنامه دهخدامرتاب . [ م ُ ] (ع ص ) (از «ری ب ») گمان مند. (مهذب الاسماء). مریب . آنکه به شک باشد. شاک . دیرباور. (یادداشت مرحوم دهخدا).
مرتباًلغتنامه دهخدامرتباً. [ م ُ رَت ْ ت َ بَن ْ ] (ع ق ) پیاپی . پی در پی . به ترتیب . متوالیاً. || با نظم و ترتیب . (از فرهنگ فارسی معین ).
مُّتَجَاوِرَاتٌفرهنگ واژگان قرآنکنار هم (از معصومین علیهم السلام روایت شده که فرموده اند : "و في الارض قطع متجاورات " معنايش اين است که يک قطعه زمين در مجاورت قطعه ديگري است ، آن يکي حاصلخيز
مَرَّتَانِفرهنگ واژگان قرآندو بار - دو دفعه (کلمه مرة به معناي يک دفعه است ، پس کلمه مرتان به معناي دو دفعه است ، و از ماده مرور گرفته شده ،و دلالت می کند يک بار انجام یک عمل ، همچنانکه
متجاسرفرهنگ مترادف و متضادجسور، خودسر، بیپروا، درازدست، سرکش، طاغی، عاصی، گردنکش، متجاوز، متعدی، متمرد، معتد، نافرمان، یاغی ≠ مطیع
مرتجعانهفرهنگ مترادف و متضادارتجاعی، مرتجعوار، کهنهپرستانه، محافظهکارانه، واپسگرایانه، نوستیزانه ≠ متجددانه، روشنفکرانه، نوگرایانه
مرطبانلغتنامه دهخدامرطبان . [ م َ طَ ] (معرب ، اِ) معرب مَرتَبان . حالا قسمی ظرف شیشه ای را گویند و درقدیم گویا به ظرفی سفالین می گفته اند. (یادداشت مرحوم دهخدا). ظرف زجاجی . (ناظ
متجاوللغتنامه دهخدامتجاول . [ م ُ ت َ وِ ] (ع ص ) با یکدیگر بگردنده در حرب . (آنندراج ). بر دور یکدیگر گردنده ٔ در جنگ و جدال و کشتی و مصارعت . (ناظم الاطباء). و رجوع به تجاول شود
متجاهدلغتنامه دهخدامتجاهد. [ م ُ ت َ هَِ ] (ع ص ) بسیار کوشش کننده و آن که قوت و توانائی را در کار بندد. (آنندراج ). سعی کننده و زحمت کشنده و جهدکننده . (ناظم الاطباء). و رجوع به