سبستانلغتنامه دهخداسبستان . [ س َ ب ِ ] (اِ مرکب ) داود ضریر انطاکی آرد: مخیط و سکسنبتو و عیون السرطانات و اطباء الکلبه است و آن را دبق نامند. ثمر درختی است که برگهای گرد و دراز د
حجرالشغریلغتنامه دهخداحجرالشغری . [ ح َ ج َ رُش ْ ش َ را ] (ع اِ مرکب ) یاقوت گوید: الغین و الشین معجمتان وراء بوزن سکری و رواه العمرانی بالزای و الاول اکثر و لم اجد فی کتب اللغة کلم
مخیوطلغتنامه دهخدامخیوط. [ م َخ ْ] (ع ص ) جامه ٔ دوخته شده . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به مخیط شود.
بغجةلغتنامه دهخدابغجة. [ ب ُ ج َ ] (معرب ، اِ) بغچه . بقچه :فلما خرج الشاب لحقه الغلام ببغجة فیها عدة قطع قماش مخیط. (عیون الانباء ج 2 ص 178). رجوع به بقچه شود.
خیاطلغتنامه دهخداخیاط. (ع اِ) آنچه جامه بدان دوزند. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رشته . نخ . (یادداشت بخط مؤلف ). || سوزن . (از منتهی الارب ) (از تاج ال
دوختهلغتنامه دهخدادوخته . [ت َ / ت ِ ] (ن مف ) خیاطی شده . (ناظم الاطباء). مکتوب . کتیب : حلبه ؛ تعویذ دوخته در چرم . (منتهی الارب ). و ثوب مخیط. ثوب مخیوط؛ جامه ٔ دوخته شده . (م
اطباءالکلبةلغتنامه دهخدااطباءالکلبة. [ اَ ئُل ْ ک َب َ ] (ع اِ مرکب ) این ترکیب ترجمه ٔ کلمه ٔ فارسی سپستان یا سکپستان است که در متنهای طبی بمعنی سبستان آمده است بدین سان : اطباءالکلبة
نظام الدین قاریلغتنامه دهخدانظام الدین قاری . [ ن ِ مُدْ دی ن ِ ] (اِخ )محمود یزدی ملقب به نظام الدین و مشهور به شاعر البسه . از شاعران قرن نهم است . وی به تقلید ابواسحاق معروف به بسحاق اط
اکسیرلغتنامه دهخدااکسیر. [ اِ ] (معرب ، اِ) به اصطلاح کیمیاگران جوهر گدازنده و آمیزنده و کامل کننده که ماهیت جسم را تغییر دهد یعنی جیوه را نقره و مس را طلا کند و چنین جوهری وجود
دبقلغتنامه دهخدادبق . [ دِ ] (اِ) سریش . (مهذب الاسماء). دَبق . رجوع به دبق شود. سریشم که بدان مرغان را شکار کند. (منتهی الارب ). گیاهی است که در ساقه و شاخه های برخی از درختان
سپستانلغتنامه دهخداسپستان . [ س ِ پ ِ ] (اِ) «سبست » (فرانسوی )، «کردیامیکسا» (لاتینی ). (ثابتی ص 186). پهلوی «اسپَی » (آرامش گاه ، ملجاء)، ارمنی عاریتی و دخیل «اسپیَکَن » (مهمان
غیژیدنلغتنامه دهخداغیژیدن . [ دَ ] (مص ) (از: غیژ + یدن ، پسوند مصدری ) بمعنی خیزیدن است . (از فرهنگ جهانگیری ). بمعنی خیزیدن است یعنی لغزیدن و به چهار دست و پا و زانو نشسته براه