مجؤفلغتنامه دهخدامجؤف . [ م َ ئو ] (ع ص ) گرسنه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || ترسنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). ترسیده . (ناظم الاطباء) (از
مجوفةلغتنامه دهخدامجوفة. [ م ُ ج َوْ وَ ف َ ] (ع ص ) تأنیث مجوف . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مجوف شود.
میلابفرهنگ انتشارات معین(اِمر.) میله ای چوبین و مجوف که سرش به میانة قلیان است و ته آن در آب قلیان قرار دارد و دود تنباکو به وسیلة آن از میان آب عبور کند و به دهان قلیان کش رسد.
درونجفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی با ساقۀ بلند و مجوف که روی زمین میخوابد، برگهای شبیه برگ بادام، گلهای زردرنگ، ریشۀ گرهدار و به شکل عقرب، و طعم تلخ که در طب به کار میرود؛ درونه، درو
مشتوکفرهنگ انتشارات معین(مُ) استوانه ای چوبی یا غیره که داخل آن مجوف است و سیگار را در دهانة گشاد آن نصب کنند و دهانة کوچک رامیان لب ها گذارند و سیگار را دود کنند.
انگلندولغتنامه دهخداانگلندو. [ اَ گ َ ل َ ] (اِ) چوبی باشد مدور و مجوف و دسته دار که سنگریزه ها در جوف آن ریخته باشند و چون بجنبانند صدایی کند و طفلان را بدان مشغول سازند. (برهان ق
انگشتانهلغتنامه دهخداانگشتانه . [ اَ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ) آلت فلزی یا غیرفلزی کوچک و مجوف که در هنگام دوختن انگشت را در آن گذارند تا از اثر فرورفتن سوزن محفوظ ماند. (ناظم الاطباء).
حب سورنجانلغتنامه دهخداحب سورنجان . [ ح َب ْ ب ِ رِ ] (اِ مرکب ) معجونی است از صبر سقوطری و تربد مجوف سفید تراشیده ، سورنجان مصری از هر یک ، یک مثقال ، ماهی زهرج یک درم ، حب النیل ، غ
حجرالنیقیلغتنامه دهخداحجرالنیقی . [ ح َ ج َ رُن ْ ن ] (ع اِ مرکب ) سنگ نیس زردرنگ باشد و مجوف و سبک باشد و در کنار ساحل دریاچه ٔ نیسه یافته شود و چون بزن حامله بیاویزند در وضع حملش ت
اجوفلغتنامه دهخدااجوف . [ اَ وَ ] (ع ص ، اِ) مجوف . میان تهی . کاواک . (زمخشری ). اسرّ. پوک . پوچ . || بی معنی : هرچند مامضی جرایم او بمعاذیر اجوف و بهتان های معتل مضاعف گشته اس
غافتفرهنگ فارسی عمید / قربانزادهگیاهی خاردار و تلخمزه با برگهای دراز، شاخههای باریک و مجوف، گلهای کبود، و ارتفاعی درحدود ۵۰ سانتیمتر که برگ، گل، و عصارۀ آن در طب به کار میرود و برای امرا
مجمعالنورلغتنامه دهخدامجمعالنور. [ م َ م َ عُن ْنو ] (ع اِ مرکب ) موضع تلاقی دو عصب نورانی مجوف نابت از دو جانب دماغ مایل که آن هر دو در آن جا تلاقی کنند. (نفایس الفنون ). موضعی در د
مدادلغتنامه دهخدامداد. [ م ِ / م َ ] (از ع ، اِ) قلمی چوبین مجوف که در تهیگاه آن ماده ٔ جامدی موسوم به «گرافیت » تعبیه شده و گرافیت به جای نقس و مرکب آن است . (یادداشت مؤلف ).
سفاریلغتنامه دهخداسفاری . [ س ِ ] (اِ) ساق خوشه ٔ گندم یعنی علفی که بخوشه ٔ گندم پیوسته است و میان آن مجوف میباشدو آن را به عربی جُل ّ خوانند. (برهان ) (آنندراج ).