ماخولیائیلغتنامه دهخداماخولیائی . (ص نسبی ) مالیخولیایی . مالنخولیائی . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). که مبتلا به مالیخولیاست . رجوع به مالیخولیا و ماخولیا شود.
مالیخولیافرهنگ انتشارات معین(اِ.) = ماخولیا: مأخوذ از یونانی ؛ نوعی بیمار مغزی که موجب ایجاد اوهام و خیالات می شود.
ماخوللغتنامه دهخداماخول . (اِ) مخفف ماخولیا و ماخولیامخفف مالن خولیا بمعنی مرضی که در دماغ بهم می رسد وترجمه ٔ خلط سیاه بود و چون این مرض سوداوی است تسمیه ٔ آن به اسم ماده ٔ آن ک
مالخولیالغتنامه دهخدامالخولیا. [ ل ِ ] (معرب ، اِ) ماخولیا. (آنندراج ). مأخوذ از یونانی ، مالیخولیا. (ناظم الاطباء). و رجوع به مالیخولیا و مالنخولیا شود.
ملانخلیالغتنامه دهخداملانخلیا. [ م ِ خ ُ ] (اِ) مالیخولیا. ماخولیا. مالنخولیا. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به مالیخولیا و ماخولیا شود.
مالیخولیافرهنگ مترادف و متضاد۱. سودا، وسواس، صبارا، صباره، ماخول، ماخولیا ۲. خیالفام ۳. جنون ۴. وهم، توهم
خاصیلغتنامه دهخداخاصی . (اِخ ) ملاخاصی . نام یکی از شعرا میباشد، و در مجالس النفایس آمده است : ملاخاصی در بلاهت ثانی ندارد و ماخولیا بر او غالب است . از اوست این مطلع:ما عاشقیم
اکمل الدینلغتنامه دهخدااکمل الدین . [ اَ م َ لُدْ دی ] (اِخ ) ابن یوسف کریمی دمشقی متولد 1012 هَ . ق . و متوفای 1081 هَ . ق . شاعر و استاد موسیقی بود و آهنگهایی ساخت . او مردی فاضل بو
دماغ سوختنلغتنامه دهخدادماغ سوختن . [ دَ / دِ ت َ ] (مص مرکب ) محنت بسیار کشیدن . (ناظم الاطباء) (غیاث ). دماغ پختن . کنایه است از رنج و محنت بسیار کشیدن ، و به صورت لازم و متعدی هر د
گنده مغزلغتنامه دهخداگنده مغز. [ گ َ دَ / دِ م َ ] (ص مرکب ) گنده دماغ . متکبر. سرکش : تو گنده مغز شعری و او گنده مغز شرع با وی به گنده مغزی همچون ترازویی . سوزنی .با آن دو گنده مغز
مالیخولیالغتنامه دهخدامالیخولیا. (معرب ، اِ) به معنی مالیخ است که کوفت و خلل دماغی و سودا و خیال خام باشد. گویند یونانی است . (برهان ). خلل دماغی و سودا و خیال خام و صحیح مالنخولیا ب
بریونلغتنامه دهخدابریون . [ ب َ ری وَ / ب ِرْ ی َ / یُو / ب ِرْ ] (اِ) علتی است که در بدن آدمی پیدا میشود و هرچند برمی آید پهن میگردد و خارش می کند و آنرا در هندوستان داد میگویند
قطمیرلغتنامه دهخداقطمیر. [ ق ِ ] (اِخ ) نام سگ بلعم باعور. (یادداشت مؤلف ). نام سگ اصحاب کهف ، و نزد ابن کثیر نام آن قطمور است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) : از مایه ٔ بیچارگ
بلعاملغتنامه دهخدابلعام .[ ب َ ] (اِخ ) (به معنی خداوند مردم )پسر بعور (یا باعور) و از اهل قریه ٔ فتور بود که در الجزیره واقع است . وی از پیغامبران سرزمین بین النهرین بود و پادشا
هاروکورلغتنامه دهخداهاروکور. [ رُ ] (اِخ ) ادموند. رمان نویس ، شاعر و مخترع دراماتیک فرانسوی که در سال 1856 م . در بورمون متولد شد. نخستین اثر وی افسانه ٔجنس ها اشعار هیستریک که از
زنارلغتنامه دهخدازنار. [ زُن ْ نا ] (معرب ، اِ) هر رشته را گویند عموماً. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). ریسمانی است به ستبری انگشت از ابریشم که آن را بر کمر بندند و این غیر از کستی
مستحیللغتنامه دهخدامستحیل . [ م ُ ت َ ] (ع ص ) نعت فاعلی از مصدر استحالة. مملو و ملآن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). || سخن که روی وی گردانیده باشند، یاسخن که سر و بن ندارد. (من
پیسلغتنامه دهخداپیس . (اِ) پیست . پیسی . (زمخشری ). لکها که بربدن افتد. برص . (خلاص ). علتی که آنرا بعربی برص خوانند. (برهان ). برصاء. ابرص . (بحر الجواهر) (تاج المصادر). بیاض
عسلیلغتنامه دهخداعسلی . [ ع َ س َ ] (ص نسبی ) منسوب به عسل . رجوع به عسل شود. || شبیه به عسل . (فرهنگ فارسی معین ). چون عسل .- تخم مرغ عسلی ؛ تخم مرغ که اندکی پخته باشند تا سفی
مهتریلغتنامه دهخدامهتری . [ م ِ ت َ ] (حامص مرکب ) بزرگتری . فزونی به سال از دیگری . کلانسالی نسبت به دیگری . || سروری . (آنندراج ). بزرگی و ریاست و حکومت و فرمانروایی و سالاری .