قرینفرهنگ مترادف و متضاد۱. انیس، محشور، مصاحب، مقارن، مقرب، مقرون، ندیم، همنشین، یار ۲. بسان، سان، شبیه، عدیل، مانند، مثل، نظیر، وش، همال، همتا
نصرت قرینلغتنامه دهخدانصرت قرین . [ ن ُ رَ ق َ] (ص مرکب ) فیروز. مظفر. نصرت گستر. (ناظم الاطباء). که با فتح و پیروزی قرین است . که با ظفر همراه است .
هم قرینلغتنامه دهخداهم قرین . [ هََ ق َ ] (ص مرکب ) این لفظ (هم ) در ترکیب هم قرین درست نیست زیرا قرین صیغه ٔ صفت مشبهه است نه صیغه ٔ مصدر. (از غیاث ). لفظِ هم پیش از اسم یا مصدر د
بی قرینلغتنامه دهخدابی قرین . [ ق َ ] (ص مرکب ) (از: بی + قرین ) بی مثل و بی نظیر. (غیاث ) (آنندراج ). بی شبه . بی مانند. بی همال . بی آور. بی عدیل . بی مثال . (یادداشت مؤلف ) : ا
دائرةالصقرینلغتنامه دهخدادائرةالصقرین . [ ءِ رَ تُص ْ ص َ رَ ] (ع اِ مرکب ) دو دائره ٔ سپس جای کبد. (منتهی الارب ). الخامسة عشرة و السادسة عشرة من الدوائر التی تکون فی الخیل . و هما دائ
ذوالشقرینلغتنامه دهخداذوالشقرین . [ ] (اِخ ) ابن مساقعبن صفوان . پسرعم و شوی نخستین جویریه یکی ازامهات مؤمنین است ، حبیب السیر جزو 3 از ج 1 ص 147.
نجف آباد باقرینلغتنامه دهخدانجف آباد باقرین . [ ن َ ج َ دِ ق ِ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بهنام وسط بخش ورامین شهرستان تهران ، در 3 هزارگزی شمال ورامین و یک هزارگزی مشرق راه ورامین به تهرا
تقرینلغتنامه دهخداتقرین . [ ت َ ] (ع مص ) همبر کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ).با یکدیگر نزدیک گردانیدن . (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). با یکدیگر قرین کردن . (زوزنی )