قرینفرهنگ مترادف و متضاد۱. انیس، محشور، مصاحب، مقارن، مقرب، مقرون، ندیم، همنشین، یار ۲. بسان، سان، شبیه، عدیل، مانند، مثل، نظیر، وش، همال، همتا
قرینلغتنامه دهخداقرین . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) جائی است در یمامه ، و نجده ٔ حروزی نزدیک آن به قتل رسیده است . (از معجم البلدان ).
قرینلغتنامه دهخداقرین . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) لقب وی عثمانی جد موسی بن جعفربن قرین است . (اللباب فی تهذیب الانساب ). رجوع به قرینی (موسی ...) شود.
قرینلغتنامه دهخداقرین . [ ] (اِخ ) جائی است ، و ذوالرمة دراشعار خود از آن یاد کرده است . (از معجم البلدان ).
قرینلغتنامه دهخداقرین . [ ق ُ رَ ] (اِخ ) ابن عامربن سعدبن ابی وقاص . از محدثان است . (منتهی الارب ).
قرینلغتنامه دهخداقرین .[ ق َ ] (ع اِ) همسر. (ترجمان ترتیب عادل ). همسر و همسال مرد. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ) : قرین یار زیبا را چه پروای چمن باشدهزاران سرو بستانی فدای سروب
قرین شدنلغتنامه دهخداقرین شدن . [ ق َ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) یار شدن . همسر شدن : خاک خراسان بخورْد مر دین رادین به خراسان قرین قارون شد.ناصرخسرو.
قرین گردانیدنلغتنامه دهخداقرین گردانیدن . [ ق َ گ َ دَ ] (مص مرکب ) جفت گردانیدن . ردیف گردانیدن . همنشین گردانیدن : مردم ناپرهیزگار را با خود قرین نگرداند. (مجالس سعدی ).
قرین شدنفرهنگ فارسی طیفیمقوله: علیت شدن، دست بهدست هم دادن، یاری کردن، همکاری کردن مصادف شدن، منطبق بودن