قرع و انبیقلغتنامه دهخداقرع و انبیق . [ ق َ ع ُاَم ْ ] (ترکیب عطفی ، اِ مرکب ) دستگاهی است که جهت تقطیر مایعات به کار میرود، و آن مجموع دو ظرف است یکی قرع که دیگی است شبیه کدو برای جوش
قرعه ٔ ذات الرقاعلغتنامه دهخداقرعه ٔ ذات الرقاع . [ ق ُ ع َ / ع ِ ی ِ تُرْ رِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) استخاره ٔ ذات الرقاع . (آنندراج ) : چشم و رویش بوسه داد اندر وداع اذن هم چون قرعه ٔ ذا
قرعه کشیدنلغتنامه دهخداقرعه کشیدن . [ ق ُ ع َ / ع ِ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) قرعه زدن . پشک انداختن .
قرعه زنلغتنامه دهخداقرعه زن . [ ق ُ ع َ / ع ِ زَ ] (نف مرکب ) آنکه به قرعه فال زند. (آنندراج ) : قول سه کس نیست بین ،پر استوارشاعر و قرعه زن و اخترشمار.امیرخسرو (از آنندراج ).
قرعاءلغتنامه دهخداقرعاء. [ ق َ ] (اِخ ) منزلی است در راه مکه از کوفه بعد از مغیثة و قبل از واقصة. (معجم البلدان ).
قرعاءلغتنامه دهخداقرعاء. [ ق َ ] (ع ص ) مؤنث اقرع . زن کل که موی سر او به علتی ریخته باشد. || (روضة...) مرغزار بی گیاه . (منتهی الارب ). رجوع به اقرع شود. || انگشت تباه . (منتهی
قرعامةلغتنامه دهخداقرعامة. [ ق ِ م َ ] (ع ص ) سطبر تمام خلقت از خرمابن و جز آن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قرعبلانةلغتنامه دهخداقرعبلانة. [ ق َ رَ ب َ ن َ ] (ع اِ) جانوری است دریایی پهنا بزرگ ، اصل آن قرعبل بوده و بر آن سه حرف افزوده اند. مصغر آن قریعبة است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد
قرعثلغتنامه دهخداقرعث . [ ق َ ع َ ] (ع اِمص ) فراهم آمدگی . اسم است تقرعث را که به معنی تجمع است . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
قرعزلغتنامه دهخداقرعز. [ ق ِ ع ِ ] (اِخ ) نام مردی است ترک ، و او راست مدرسه ای در غزنة. (منتهی الارب ).