فقیریلغتنامه دهخدافقیری . [ ف َ ] (اِخ ) مردی عامی است اما بغایت آزاده و فارغ البال است . طبعش بد نیست . از اوست این مطلع:ساخت پابوس تو ای سرو سرافراز مراهرکه را میل بدین نیست مس
فقیریلغتنامه دهخدافقیری . [ ف َ ] (حامص ) فقر. فقیر بودن : سعدی نظر بپوشان یا خرقه در میان نه رندی روا نباشد در جامه ٔ فقیری . سعدی .دل چو غنی شد ز فقیری چه غم روز رهایی ز اسیری
اعوزلغتنامه دهخدااعوز. [ اَ وَ ] (ع ص ) فقیری که هیچ چیزی از خود ندارد. (از اقرب الموارد). فقیر که هیچ ندارد. اعدم . احوج . (فیومی ). رجل اعوز؛ مرد فقیری که دارای هیچ چیز نباشد.
خوشه چینفرهنگ فارسی عمید / قربانزاده۱. ویژگی شخص فقیری که پس از درو شدن محصول مزرعه و کشتزار جو و گندم در آن گردش میکند تا خوشههای باقیماندۀ روی زمین را جمع کند.۲. [مجاز] کسی که از هرجا و هرچیز
بخیاریلغتنامه دهخدابخیاری . [ ب َ خ ْ ] (اِ)انعام اندک و یا لباس مستعملی که بنوکر و یا فقیری خلعت دهند. (ناظم الاطباء) (از شعوری ج 1 ورق 198).