فریز کردنلغتنامه دهخدافریز کردن . [ ف َ / ف ِ ک َ دَ ] (مص مرکب ) بیرین کردن و چیدن پشم گوسفند و بز و امثال آن . (یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به فریز شود.
فریزانلغتنامه دهخدافریزان . [ ف َ ] (اِخ ) نام قریه ای است از قرای هرات که بر در شهر واقع شده و آن را فریزه نیز گویند. (آنندراج ). فریزن . رجوع به فریزن شود.
فریزبویالغتنامه دهخدافریزبویا. [ ف َ ] (اِ) گیاهی است خوشبو. (آنندراج ). فریز. رجوع به فریز و فرزد شود.
فریزمرغلغتنامه دهخدافریزمرغ . [ ف َ م ُ ] (اِخ ) دهی است از دهستان نهارجانات بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند، دارای 116 تن سکنه و محصول عمده اش غله است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9).
فریزنلغتنامه دهخدافریزن . [ ف َ زَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان درختنگان بخش مرکزی شهرستان کرمان که دارای صد تن سکنه است . آب آن از قنات و محصول عمده اش غلات و میوه است . (از فرهنگ
فریزنلغتنامه دهخدافریزن . [ ف َ زَ ] (اِخ ) قریه ای است دم دروازه ٔ هرات که فریزه خوانند. (از معجم البلدان ). رجوع به فریزان شود.
فریزنوکلغتنامه دهخدافریزنوک . [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان شهاباد بخش حومه ٔ شهرستان بیرجند که دارای 47 تن سکنه است . آب از قنات و محصول آنجا غلات ، سردرختی و لبنیات است . (از
فریزهندلغتنامه دهخدافریزهند. [ ف َ هََ ] (اِخ ) از قرای اصفهان جزو میمه . (از معجم البلدان ). دهی است از دهستان چیمه رو بخش نطنز شهرستان کاشان که دارای 540 تن سکنه است . آب آن از ق
فریزیلغتنامه دهخدافریزی . [ ف َ ] (اِخ ) دهی است از دهستان گلمکان بخش طرقبه ٔ شهرستان مشهد که دارای 1401 تن سکنه است . آب از رودخانه و محصولات آنجا، غلات ، بنشن ، سیب زمینی و میو
فریزرفرهنگ انتشارات معین(فِ زِ) [ انگ . ] (اِ.) نوعی یخچال با سرمای زیاد که مواد غذایی را در آن به منظور نگه داری در مدت طولانی منجمد می کنند ، یخ زن (فره ) .
دندان فریزلغتنامه دهخدادندان فریز. [ دَ ف َ ] (اِ مرکب ) دندان آپریز. (آنندراج ). خلال دندان . (شرفنامه ٔ منیری ) (از فرهنگ جهانگیری ) (از برهان ) (از آنندراج ) (از ناظم الاطباء). رجو
گل فریزلغتنامه دهخداگل فریز. [ گ ُ ف ِ ] (اِخ ) نام یکی از دهستانهای بخش خوسف شهرستان بیرجند و محدود است از طرف شمال و خاور به دهستان شهاباد، از جنوب بدهستان قیس آباد و از باختربه